About Me

خوب اگر بخواهم درباره خودم حرف بزنم داستان برمیگرده به سال ها پیش زمانی که من در دبیرستان تحصیل می کردم و دختر پر شرو شوری بودم در رشته تجربی و عاشق شیمی ...
بگذریم دست تقدیر طوری شد که من از رشته تجربی انصراف دادم و اومدم رشته انسانی و جالبه که اصلا به هیچ رشته ای در علوم انسانی علاقه نداشتم فقط اومده بودم که درس بخونم برای خانواده من در اون زمان تحصیلات مهم بود بخصوص من که دختر ارشد خانواده بودم، داستان از اینجا آغاز می شود که من دانشگاه قبول شدم اون هم رشته روانشناسی عمومی در دانشگاه پیام نور و شروع به تحصیل در دانشگاه ،دوران خوبی بود تا اینکه ترم دو دانشگاه بودم که متوجه شدیم برادرم سرطان دارد شوک بزرگی بود و تحملش خیلی سخت
اما واقعیت داشت، از یک طرف
درس خواندن و از طرف دیگر مراقبت کردن از برادر به کمک مادر شروع شد، کل ۵سال دانشگاه من در رفت و آمد به سمت خانه و دانشگاه...
یادم میاد به محض اینکه به دانشگاه میرسیدم برادرم زنگ میزد میگفت:کی برمیگردی خواهر؟؟ و من میگفتم نگران نباش فردا بعدازظهر خونه ام...
دانشگاه تمام شد البته بدون برادرم دیگر
کسی نبود که بپرسه کی برمیگردی خونه؟؟؟
حالا داستان جور دیگری پیش رفت مادری سوگوار در غم از دست دادن پسرش و منی که باید غمخوار مادرم میبودم همین باعث شد دیرتر از هم سن و سال های خودم وارد بازار کار بشوم.
بگذریم...
تصمیم گرفتم که برای خودم کاری پیدا کنم،البته جاهای مختلف درخواست کار دادم با اینکه علاقه ای به روانشناسی نداشتم ولی همیشه پس ذهنم این بود که من درس خوندم لیسانس گرفتم چرا باید تو رشته ای،که درس خوندم کاری نباشه؟
تصمیم گرفتم به دفتر کاریابی برم و اونجا در خواست کار دادم البته در زمینه تحصیلات خودم، بعداز یک هفته انتظار از کاریابی با من تماس گرفتن که براتون کار پیدا شده
اینقدر خوشحال بودم که با دستپاچگی پرسیدم میشه بگین چه کاریه؟؟
مربوط به رشته خودمه درسته؟؟؟
تورو خدا بگین که تو حیطه روانشناسیه
از پشت خط خانومی مهربون گفت اره جانم
شما بیا متوجه میشی
و من خوشحال ...
داستان ادامه داره